تبليغاتX
دل شدگان
وقتی هوای شهرت،مطلوب نیست، داشتن خانه ای که دلتنگ حصارش نشی نعمته و ما شاکر به این نعمتیم

گشت گرداگرد مهر تابناك ايران زمين


روز نو آمد و شد شادي برون زندر كمين


اي تو يزدان اي تو گرداننده مهر و سپهر


برترينش كن برايم اين زمان و اين زمين




.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 17:6  توسط حميد | 




چشم و دل را بینش از تو

روز و شب را گردش از تو

سال و مه را چرخش از تو

گاه نوروز و بهاران

حال ما را شاد گردان
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 16:43  توسط حميد | 
نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم …

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی….


ضرب آهنگ خاص اين شعر منو مجذوب خودش كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 18:29  توسط حميد | 

امروز اولين برف سال 89 باريدن گرفت اين شعر و موسيقي رو در اين لحظه ها خيلي دوست دارم :


ببین باز می‌بارد آرام، برف


فریبا و رقصنده و رام، برف


عروسانه می‌آید از آسمان


در این حجله آرام و پدرام، برف


زمین را سراسر سپیدی گرفت


به هر شاخه، هر شانه، هر بام، برف


نشسته به اندوه انبوه دشت


به بی‌برگی باغ ایام، برف


خزان هم به دامان مرگی خزید


کنون فصل سرد سرانجام، برف


فرو بسته یک شهر چشمان خویش


و می بارد آرام آرام، برف


آهنگ برف با صداي اسفنديار قره باغي


.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 16:54  توسط حميد | 

خروس‎ها کمی دیرتر

  نقاره‎ی صبح را می‎نوازند

دمی بیش‎تر

در آغوش توام

دل قاچ‎قاچم را سر سفره‎ی بی‎کرانت باز می‎کنم

و یاقوت‎های اشکم را برایت دانه دانه

مکن ای صبح طلوع.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 16:59  توسط حميد | 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،
سرها در گریبان است .
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است .
وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
 که سرما سخت سوزان است .
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی... 
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .
 تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم.
 حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین .
زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است .

تهران ، دی ماه 1334


شعر زمستان با صداي مهدي اخوان ثالث


واقعا اين شعر زيباست

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 0:35  توسط حميد | 

برنگرد،

 كه بر نمي گردي تو هيچوقت

 نمي خواهمم داشته باشمت،نترس

 فقط بيا

 در خزان خواسته هام

                كمي قدم بزن

                              تا ببينمت

 

 دلم براي راه رفتنت تنگ شده است...


امشب تمام حوصله ام را

در يك كلام كوچك

از تو

خلاصه كردم

اي كاش مي شد

يك بار

تنها همين يك بار

تكرار مي شد!

تكرار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 16:58  توسط حميد | 

آنجا که تویی .غم نبود .رنج و بلا هم

 

مستی نبود دل نبود شورو نوا هم

 

اینجا که منم حسرت از اندوه فزونست

 

خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم

 

تا گرید و گریاند از آن گریه ترا هم

 

اینجا که منم عشق به سر حد کمال است

 

صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم

 

آنجا که تویی باغی اگر هست ندارد

 

مرغی چو من آشفته و افسانه سرا هم

 

اینجا که منم جای تو خالیست به هر جمع

 

غم سوخت دل جمله یاران و مرا هم

 

آنجا که تویی جمله سر شور و نشاطند

 

شهزاده و شه باده بدستند و گدا هم

 

اینجا که منم بسکه دورویی و دورنگیست

 

گریند به بدبختی خود اهل ریا هم


هادي خرسندي

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 15:10  توسط حميد | 
امروز اول محرمه سال 89 هستش

يه محرم ديگه با تمام اتفاقاتش دوباره از راه رسيد.شور و شوق مردم براي برپايي تكايا .خريد محرم جوونا (كه چند ساليه مد شده) . بيرون موندن دخترا تا پاسي از شب به بهانه عزاداري (كه از نظر پدر مادرا چون به خاطر امام حسينه مشكلي نداره )و  و  و.....

امسال بچه هاي هيئت نوجوانان كوچه ما دست به ابتكار جالبي زدن و با چند تا آجر  و خاك و گل يه محراب درست كردن با يه پنجره كه ميشه داخلش پول انداخت ودر كنارش شمع روشن كرد فلسفه اش رو كه ازشون پرسيدم يكيشون از روي سادگي گفت خب آقا حميد هيئت خرج داره !!!!

از ديشب هم  رسانه ميلي شروع كرده به پخش اين نوحه هاي عجيب غريب كه توش امام حسين رو تبديل ميكنن به يه آدم ترسويي كه همش داره التماس ميكنه بهش آب بدن.

متاسفانه بيشتر مردم ما فكر ميكنن كه امام حسين به خاطر آب و تشنگي شهيد شد ولي در حقيقت  امام كشته جهل و ناداني مردم زمان خودش شد حسين آزاده بود و آزاده زيست سر تسليم در برابر ظلم و ستم زمانه فرود نياورد

حالا به جاي اينكه به ما اين صفات خوب امام حسين رو بگن .. هي ميگن ديديد به امام حسين آب ندادن . ديديد سرش رو بريدن.....

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم


به نظر من بايد اين جملات دكتر شريعتي رو با طلا نوشت و به ديوار زد :


حسین, کسی است که به آزادی روح داده و به «بعضی ها» نان.


"... در عجب‌ام از مردمی که،
خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند،
و بر حسین‌ی می‌گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد..."


ای زینب! ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش!..... مگو که بر شما چه گذشت ؟ مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی ؟ مگو که جنایت در آنجا تا به کجا رسید ؟.....آری ای پیامبر انقلاب حسین! ما می دانیم. ما همه را شنیده ایم ....... اما بگو ای خواهر! بگو که ما چه کنیم ؟لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم ؟ دمی به ما گوش کن تا مصایب خویش را با تو بازگوییم .


به اميد روزي كه همه ما به معناي واقعي امام حسين رو بشناسيم


ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
ببین که در طلبت حال مردمان چون است
به یاد لعل تو و چشم مست میگونت
ز جام غم می لعلی که می‌خورم خون است


+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 16:54  توسط حميد | 
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوشتر بود در پرده‎ی وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه‎ی مهتاب نیست

شب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست

مردم چشمم فرو مانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست

خاطر دانا ز توفان حوادث فارغ است
کوه گردون‌سای را اندیشه از سیلاب نیست

ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته‎ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله‎ی سیراب نیست

آن چه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست

گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست

گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست

جلوه‎ی صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست

جای آسایش چه می‎جویی «رهی» در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی‎پایاب نیست

رهی معیری


دانلود آواز با صداي هايده



دانلود تصنيف با صداي عليرضا قرباني


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 23:59  توسط حميد | 



خدایا مرا از شر دوستانم در امان بدار، خود با دشمنانم می‌دانم چه کنم



يكي از زيباترين دعاهايي بود كه تا حالا شنيده بودم


گويندش هم ولتر هستش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 17:23  توسط حميد | 

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا تو از کجایی که آشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

 گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کاو بنده‌پرور آید



خواجوي كرماني

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 19:57  توسط حميد | 



از عبید زاکانی پرسیدند: اسلام را چگونه یافتی ؟ گفت: دین عجیبيست


چون وارد شوی سر آلتت را میبرند  و اگر خارج شوی سرت خودت را. ...



.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 18:28  توسط حميد | 
 دو سال پيش بود كه طرح جيره بندي برق رو تو طهران كليد زدند يه روز بعدازظهر خسته بودم و هوا هم خيلي

گرم بود از قضا صبح از ساعت 10 تا 12 هم نوبت قطع برق منطقه ما بود خلاصه خيلي عرق كرده بودم  گفتم يه

دوشي بگيرم و اصلاحي بكنم رفتم حموم شروع به اصلاح كردم نصف صورتم رو زدم  ناخودآگاه ژيلتم خاموش

شد(از ژيلت شوكدار باطريخور استفاده ميكردم ) اگه يادتون باشه اولين جمله كه اون زمان بعد از رفتن برق رواج

داشت يه دشنام زيبا بود نثار  ا. ن  منم به طور غريزي گفتم  " اي تف تو ...  ا. ن الان چه وقت برق بردن بود ما

كه صبح برقمون رفته بود "

فحشمو دادم و سكوتي همه جا رو فرا گرفت  يه دفعه  سه چيز نظرمو به خودشون جلب كردند : اولي چراغ

روشن حموم بود دومي صداي هواكش   و سومي چراغ چشمك زن ژيلتم كه نشون ميداد باطريش

تموم شده .


+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:15  توسط حميد | 

درود

در ابتدا جا داره كه بگم اسم اصلي اين مطلب باران احمق هستش ولي به عشق مادر دومين عنوان مطلبم رو

به نام مادر براتون ميذارم





WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”


+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 12:20  توسط حميد | 
بعد از ازدواج داداش يه جوري همه نگاها به سمت من روانه شده كه ديگه آره ديگه .. وقتشه

شب عروسي هم اقوام ما رو تير بارون كردن با جمله ايشالله عروسي خودت . من تو دلم ميگفتم ايشالله عروسي 

جد و آبادتون.

خلاصه بگذريم ..

خدا رو شاكرم ( امير قلعه نوعي ) كه هنوز نيمچه عقلي خدا برامون گذاشته كه فعلا به فكر ازدواج نيفتيم

نثر زير رو تقديم ميكنم به تمام متاهلين


منت خدای را عز و جل

لذت زن را قندو عسل كه ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزيد رحمت.

هر لنگه كفشي كه بر سر ما ميخورد مضر حيات است وچون مكرر موجب ممات.

پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخي واجب .

مرد همان به كه بوقت نزاع، عذر به درگاه نساء آورد ورنه زنش ازاثر لنگه كفش حال دلش خوب به جا آورد

ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيده،وجيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.

شوهر و نوكر و كلفت همگي دركارند

تا تو پول بدست آوري وماشين بخري

شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود

شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 13:47  توسط حميد | 

براي گريه ي من شانه ات مناسب نيست

  بيا به خانه ي من خانه ات مناسب نيست

 هميشه قيمت هر چيز را به من بسپار

براي چانه زدن چا نه ات مناسب نيست

 اگر به ميکده ات هيچ کس نمي ايد

در ورودي ميخانه ات مناسسب نيست!

   براي چرخ زدن گرد شمع من هرگز!

دوبال نازک پروانه ات مناسب نيست

   براي بار نخستين به دامت افتادم

براي بار دگر دانه ات مناسب نيست

   چرا به زلف تو بر ميخورد عزيز دلم؟

تو هم شبيه مني شانه ات مناسب نيست

   هميشه مشتري دائم الخمار توام

اگرچه قيمت پيمانه ات مناسب نيست


                                                                         صهباي بهار
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 1:12  توسط حميد | 



من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نه از اینم نه از آنم من از آن شهر کلانم

نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم
نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

خرد پوره آدم چه خبر دارد از این دم
که من از جمله عالم به دو صد پرده نهانم

مشنو این سخن از من و نه زین خاطر روشن
که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم

رخ تو گر چه که خوب است قفص جان تو چوب است
برم از من که بسوزی که زبانه‌ست زبانم

نه ز بویم نه ز رنگم نه ز نامم نه ز ننگم
حذر از تیر خدنگم که خدایی است کمانم

نه می خام ستانم نه ز کس وام ستانم
نه دم و دام ستانم هله ای بخت جوانم

چو گلستان جنانم طربستان جهانم
به روان همه مردان که روان است روانم

شکرستان خیالت بر من گلشکر آرد
به گلستان حقایق گل صدبرگ فشانم

چو درآیم به گلستان گل افشان وصالت
ز سر پا بنشانم که ز داغت به نشانم

عجب ای عشق چه جفتی چه غریبی چه شگفتی
چو دهانم بگرفتی به درون رفت بیانم

چو به تبریز رسد جان سوی شمس الحق و دینم
همه اسرار سخن را به نهایت برسانم

حضرت مولانا
شعر واقعا زیباییه
 
اینم آهنگ زیبای شهاب طلوعی نوازنده چیره دست گیتار که به سبک تانگو روی این شعر ساخته شده


دانلود کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 18:45  توسط حميد | 


در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و می‏خواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شكل مه نو پیدا

و ز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

و ز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چون او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش‌بو شد در گیسوی او پیچید

ور وسمه كمانكش گشت در ابروی او پیوست

باز آی كه باز آید عمر شده‌ی حافظ

هـر چنـد كه ناید باز تیری كه بشد از شسـت




+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:41  توسط حميد | 




مجید ظروفچی: داداش حبیب، من و تو از یه خمیریم، منتها تنورمون الاحده است. تنور تو عقدی بود، تنور من صیغه ای تیغه ای! کله ی تو شد عینهو نون تافتون، گرد... کله ی من عین نون سنگک... هه هه حالا شکر که بربری نشدیم!

سوته دلان - علی حاتمی


اگه من نتونم تو رو ببخشم لیاقت تو رو ندارم !
(آل پاچینو - هشت)


وکیل ها حرف مفت زیاد میزنن اما مفتی حرف نمیزنن .

رضا کیانیان


وقتي به اندازه كافي شجاع باشي بدون اعتبار هم مي توني كار كني

(رت باتلر در بر باد رفته)


سر شام گریه نکنید، غذا رو به مردم زهرنکنین. سماور بزرگ و استکان نعلبکی هم به قدر کفایت داریم. راه نیفتین دوره در و همسایه پی ظرف و ظروف.آبروداری کنین بچه ها،نه با اسراف. سفره از صفای میزبان خرم می شه،نه از مرصع پلو. حرمت زنیت مادرتون رو حفظ کنین. محمدابراهیم،خیلی ریز نکن مادر،اون وقت می گن خورشتشون فقط لپه داره و پیاز داغ داشت

[ مادر - علی حاتمی ]



برای آمدن به چشم نقاش، باید در چشم انداز بود
کمال الملک - علی حاتمی


خوش به سعادتتون كه مي‌رين روضه ، جاتون وسط بهشته ، ما كه دنيامون شده آخرت يزيد . كيه ما رو ببره روضه ؟ آقا مجيد تو رو چه به روضه ، روضه خودتي ، گريه كن نداري ، وگرنه خودت مصيبتي ، دلت كربلاس !
سوته دلان (علي حاتمي)

مجيد (بهروز وثوقي)


تو اولی نیستی ، من با خیلیا عاشقیت داشتم ...اما دیگه تا وقتی پیش آقام خاکم کنن ، خود خودتی اگه اولی نبودی اینو بدون آخری هستی ...
بهروز وثوقی به شهره آغداشلو - سوته دلان (علی حاتمی)


احترامت واجبه خان دايي، اما حرف از مردي و مردونگي نزن كه حالم به هم مي‌خوره ... سه دفعه كه آفتاب بيفته روي اون ديوار، مردم يادشون مي‌ره كه ما چي بوديم و چي كرديم، خان دايي ...

بهروز وثوقی - قیصر (مسعود کیمیایی)


محمدابراهيم : خورشيد دم غروب ، آفتاب صلات ظهر نمي‌شه ، مهتابيش اضطراريه ، دوساعته باتريش سه‌ست ، بذارين حال كنه اين دماي آخر ، حال و وضع ترنجبين بانو عينهو وقت اضافيه بازيه فيناله ، آجيل مشگل گشاشم پنالتيه ، گيرم اينجور وجودا ، موتورشون رولز رويسه ، تخته گازم نرفتن سربالايي زندگي رو ، دينامشون هم وصله به برق توكل ، اينه كه حكمتش پنالتيه ، يه شوت سنگين گله ، گلشم تاج گله !

محمدعلي كشاورز - مادر (علی حاتمی)


آخ که چقدر دشمن داری خدا ؛ دوستاتم که ماییم یه مشت عاجز علیل ناقص عقل که در حقشون دشمنی کردی ...
بهروز وثوقی - سوته دلان (علی حاتمی)


اينجا خونه‌ي آخره ... همه اينجان ... غربتي‌هاي كوچه‌ي مهران، بستني فروش قديمي ... آقاحسيني، من حكمت رو مي خونم.

بهروز وثوقي- كندو (فريدون گله)


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 17:49  توسط حميد |